|
|
|
|
|
گفتم: چشمم؟ گفت: به راهش مي دار
گفتم: جگرم؟ گفت: پر آهش مي دار گفتم: كه دلم؟ گفت: چه داري در دل؟ گفتم: غم تو. گفت: نگاهش مي دار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:51 توسط امين
|
|
||
|
|
|
|
|
دوشينه پي گلاب مي گرديدم، بر طرف چمن
پژمرده گلي ميان گلشن ديدم، افسرده چو من گفتم: كه چه كردي که چنين مي سوزي؟ اي يار عزيز! گفتا: كه دمي در اين جهان خنديدم، پس واي به من |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 8:5 توسط امين
|
|
||
|
|
|
|
|
ای مصور! صورت یار مرا بی ناز کش
چون به نازش می رسی، بگذار؛ ما خود می کشیم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:13 توسط امين
|
|
||
|
|
|
|
|
نانوا هم جوش شيرين مي زند
بيچاره فرهاد ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:30 توسط امين
|
|
||
|
|
|
|
|
"دوستت دارم فراموشت نخواهم كرد" جملهاي بيروح و بيحس بود با غباري از فراموشي ايام يادگار لحظهي طوفاني ديدار گرچه از آن جمله ديگر موجهاي عشق او طغيان نميكرد مانده بودم سخت حيران و پريشان هيچ راه ديگري باقي نبود آتشي افروخته در پيش رويم بود سايهها لرزان و مبهم رقص ميكردند بر ديوار لحظهاي ترديد... اما نه! كارتپستالي در آتش، باورت ميشد؟ دوستت دارم فرامو ... باقيش ميسوخت دوستت دارم فرا ... دود و لهيب سرخ آتش بود دوستت دا ... آي آتش صبر كن اين تمام هستي من بود روزي شاهدي بر قطره قطره اشكهايم شاهدي بر عشق پاكم آي آتش... اما بعد... دو ... و ديگر هيچ دود شد هر آنچه بود از خاطراتش... *** آري دود شد هر آنچه بود از خاطراتش بغض سنگينم شكست آخر راه خوبي بود آب بر آتش. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12:10 توسط امين
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛ اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه، نظرم را بپرسي يا به خاطر كاري كه ديروز برايت كردم از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي. وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 13:49 توسط امين
|
|
||
|
|
|
|
|
پنج وارونه چه معنا دارد؟ خواهر كوچكم از من پرسید پنج وارونه چه معنا دارد؟ من به او خندیدم. كمی آزرده و حیرتزده گفت: روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد. آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسید بغلش كردم و بوسیدم و با خود گفتم: بعدها وقتی بارش بی وقفه درد سقف كوتاه دلت را خم كرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:9 توسط امين
|
|
||
|
|
|
|
|
شیشه ای می شکند ...
یک نفر می پرسد...
چرا شیشه شکست؟
مادری می گوید...
شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشی
مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را بر می داشت...
مرحمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:30 توسط امين
|
|
||
|
|
|
|
|
به عشق ميگن علاقه***نه كفگير و ملاقه***دوستت دارم يه عالمه***اندازه يه قابلمه***من عاشق تو هستم***تو قابلمه نشستم*** يه لنگه كفش تو دستم***منتظر تو هستم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 10:56 توسط امين
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 11:33 توسط امين
|
|
||